yas

my life

خیلی بده نفهمی چته ندونی از کجا داری میخوری؟

دقیقا و من اینطوری که میشم احساس ناامیدی و افسردگی میکنم و میشینم فکر میکنم هی دختر چه مرگته بعد بغض میکنم میگم که چی الان میخوای بزنی زیر گریه که چی بشه ولی میبینم حالا واقعا حالم خوب نمیشه با هیچی حتی بعضی وقتا قبلش میشینم یه رمان میخونم ولی اونم یه کوچولو فقط حالمو خوب میکنه و بعد میشنم به اتفاقای بد زندگیم فکر میکنم و شروع میکنم به گریه کردن یا یه داستان غم انگیز میخونم در حین خوندن اتفاقای بدی که برام افتاده یادم میاد و گریه میکنم و خالی میشم خوب میشم و میرم رو به جلو تموم میشه ممکنه بازم بیاد سراغم ولی میدونم یه جوری باید تخلیه کنم این حسه مزخرفو


ادامه نوشته
برچسب‌ها: حالتو خوب کن , خلاص شو , ناامیدی , افسردگی

بهش گفتم به انرژی مثبت نیاز دارم

کلی کلی کلییی انرژی خوب برات‌ ارزو میکنم قشنگم و بت میگم ببین من نمیدونم تا چه حد اوضاع وخیمه و سختته ولی اینو بدون تو نتیجه ی همه این این سختیارو میبینی و ته تهش می رسی به یه کارشناس علوم ازمایشگاهی موفق که هم تو ایران یه ازمایشگاه بزرگ داره و اونقدر دقیقه که روزی هزاران نفر فقط میگن خداروشکر که همچین کسی اومد و هم یه آزمایشگاه تو مرکز شهر هامبورگ که اونم از ازمایشگاهای دیگه خیلی بالاتر و موفق تره و بعد از همه اینا تو حتی میتونی به یه مجری یا خبرنگار موفقم تبدیل بشی و ازمایشگاهاتو بسپاری و هرچند وقت یه بار بهشون سر بزنی و کلا به تمامی هدفات برسی و اینو بدون ادم برای هدف بزرگ نیاز به سختی کشیدن داره بوص به کلت😙😙😙🧡🧡🧡❤️❤️

ک.ا

کوآلا


برچسب‌ها: رویا , خیال , آرزو , آینده

شب

و قصه ی مهاجرت ک هر شب یخه ام را میگیرد و به خِر خِرِ دیوار میچسباند و هی میپرسد پشیمانی و من میگویم ن! ن واقعا ن! امان از این دل بی صاحاب ک واقعا صاحبش من نیستم ! و آهنگ های چارتار ک حالم را به رخم میکشد و مرا در منجلاب خود جذب میکند! به کی گِله کنم!؟ چه گِله ایی بکنم؟! ای کاش یکی بود که انسان خوبی بود و از توی چشمام همه چییز رو میفهمید و فقط بغلم میکرد و میبوسیدم و نوازشم میکرد و سکوت. حالم خراب است مانند شب های گذشته .. خسته ام از خستگی ، خسته ام از راهی که آمدم و دَم نزدم، خسته ام از نیامدن روزهای روشن آینده، خسته ام از آزار روز و آرامش شب، خسته ام از این حال بد، خسته ام از این منجلاب، خسته ام خیلی.. ، دلم خواب طولانی می خواهد خیلی طولانی ..هیچکس درد ام را نمی فهمد حتی خودم! هیچوقت فکر نمی کردم که یک روز تاریکی و شب و سکوت را به آغوش بکشم و دلم بخواهد فقط من باشم و ماه .بدون هیچکس! سیاهی هیجوقت نتوانست رنگ مورد علاقه من باشد اما توانست کلی معنا پیدا کند و همه چیز را بشکافد.
به من و این کاشانه بگو بگو ک زنده اییم
طُ ب گوشم افسانه بگو ک دل فسرده ایم


برچسب‌ها: مهاجرت , شب , چهارتار , تاریکی